چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بی چون

حضرت مولانا

۳ نظر:

  1. salam ostad
    vaghean b gofteye khodetoon molana darse zendegi mide ba sherash
    bye

    پاسخ دادنحذف
  2. آقاي صانعي اين بي بازگشت شمام
    عجب پل ارتباطي شد بين
    بقيه دانشجويانتونا .
    به اين ميگن يه وبلاگ به درد بخور.

    پاسخ دادنحذف
  3. به اینا میگن شیرین عسل های قرن 21وقرون بعدی
    بابا خیلی خوب..بسه..یکی جلوی اینا رو بگیره...فکر کنم آخرش هم جایزه ی خوشمزه ترین شیرین عسل ها رو به خودتون اختصاص بدین

    پاسخ دادنحذف