Monday، August 18، 2008


زلف آشفته و خوي كرده وخندان لب و مست

پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان

نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزين

گفت اي عاشق ديرينه ي من خوابت هست

عاشقی را كه چنين باده ی شبگير دهند

كافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو اي زاهد و بر درد كشان خرده مگير

كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آن چه او ريخت به پيمانه ی ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت است و اگر باده ی مست

خنده جام مي و زلف گره گير نگار

اي بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست