داد درویش از ره تمهید
سر قلیان خویش را به مرید
گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد وباز اورد
عِقد گوهر ز درج راز اورد
گفت در دوزخ انچه گردیدم
دَرَکات جحیم را دیدم
اتش هیزم و زغال نبود
اخگری بهر انتقال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت
زا تش خویش هر کسی میسوخت

0 نظرات:
ارسال يک نظر