Wednesday، March 04، 2009

داد درویش از ره تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری اتش به روی ان بگذار

بگرفت و ببرد وباز اورد

عِقد گوهر ز درج راز اورد

گفت در دوزخ انچه گردیدم

دَرَکات جحیم را دیدم

اتش هیزم و زغال نبود

اخگری بهر انتقال نبود

هیچ کس اتشی نمی افروخت

زا تش خویش هر کسی میسوخت